Koyaanisqatsi

پیشنهاد شده توسط:

سراغ یک مستند مشهور و زیبا می‌رویم که احتمالا اگر آن را ندیده باشید حداقل نامش به گوشتان خورده است. اثر گادفری رجیو، با فیلمبرداری ران فریک و موسیقی متن فیلیپ گلس، کویانیسکاتسی یا زندگی بدون توازن، ساخته شده به سال ۱۹۸۲، جزو مستندهایی است که دیدنش بر هر کسی واجب است تا برای مدت کوتاهی هم که شده مخاطب خود را غرق در دنیای بصری خود کند و در هر لحظه به فکر وا دارد.

کویانیسکاتسی مستندی‌ست غیر روایی و به قول دیوید بوردول از بین انواع فرم های غیر روایی، در حوزه فرم تداعی گر جای می‌گیرد. اما از لحاظ تاریخی و در حوزه فیلم های مستند این فیلم را می‌توان نوعی سمفونی شهری دانست. مستندهایی بدون پلات مرکزی، که سینماگر تنها دوربین را به خیابان های شهر می‌برد و از مردم، ساختمان ها، پل ها و غیره فیلمبرداری می‌کرد و آنها را با موسیقی همراه می‌ساخت تا جنبه ای ریتمیک به تصاویر فیلم ببخشد. شروع این نوع سینما با مستند “فقط ساعت ها” اثر آلبرتو کاوالکانتی به سال ۱۹۲۶ که مستندی‌ست در مورد شهر پاریس، و اوج آن در همان سالها با فیلم “برلین، سمفونی شهر بزرگ” اثر والتر روتمان که درباره شهر برلین است رقم خورد.

اما معنای ضمنی این مستندها یا کلی تر بگوییم سینمای تداعی گر چگونه کشف می‌شود؟ رابرت روزن معتقد است: تماشاگر حتی در برابر انتزاعی ترین آثار نقاشی و سینمایی این میل را در خود حس می‌کند که روایتی را از دل آنها بیرون بکشد. نگرش کارگردان در فرم های غیر روایی، نگرشی بر پایه مونتاژ تصاویر است. به خصوص مونتاژهایی از نوع متریک و ریتمیک آنگونه که آیزنشتاین مطرح می‌کند. و اما کویانیسکاتسی هم از این نوع نگرش مستثنی نیست. در این نوع فیلم ها با مونتاژ است که ایده‌ی نهایی در ذهن تماشاگر شکل می‌گیرد (کارکرد مونتاژ عبارتست از دیالکتیکی بین تز و آنتی تز که به گفته ی آیزنشتاین سنتز این برخورد، برخورد نماهای فیلم، در ذهن تماشاگر که همان جنبه ی درونی ماده‌ی خام سینمایی است، رخ می‌دهد.) آنجا که تماشاگر نیز در روند ساخت معنای اثر هنری مشارکت کرده و از حالت انفعال خارج می‌شود، آرمان آیزنشتاین در سینما و برتولت برشت در تئاتر رقم خورده است.

کویانیسکاتسی با یک پلان شروع و تمام می‌شود، نقاشی انسان های اولیه روی دیوار غار. و سپس انفجار موشک، به سان انفجار مدرنیته در دل تاریخ. سپس صحنه هایی از طبیعت بدون انسان را نشان داده و بعد با حضور انسان فیلم وارد فضای شهری بزرگ می‌شود و زندگی روزمره ی انسان را به صورت تایم لپس و با سرعت فوق العاده زیاد نمایش داده و در نهایت با بازگشتن به صحنه ی انفجار موشک (که اینبار هنگام اوج گرفتن منفجر شده و سقوط می‌کند، ضبط ۳ دقیقه سقوط در یک پلان، به همراه موسیقی بی‌نظیر، صحنه ای مسحورکننده می‌سازد) و میان نوشته ای در مورد پیشگویی انجام گرفته توسط قبیله هوپی ها (قبیله ای بومیِ آمریکا) مخاطب را به نتیجه گیری کلی در مورد معنای خود (پوچ بودن تکنولوژی، گوش فرا دادن به حکمت های باستانی و در پیش گرفتن زندگیِ نه بدوی، که به قول بوردول کمتر پیشرفته) می‌رساند.

 گفته شده در مورد فیلم های تداعی گر استفاده از موتیف بسیار اهمیت دارد زیرا اساسا نقش موتیف چه در سینمای روایی چه غیرروایی ایجاد حس آشناپنداری برای مخاطب و از این راه وصل کردن حلقه های زنجیر معنایی به هم دیگر است و چه فرمی غیر از تداعی گر است که این چنین به انتقال معنای ضمنی خود و به تفسیر از راه تصاویر محض نیازمند است. موتیف چه در سطح بصری و چه در حاشیه صوتی این فیلم استفاده شده و در سطح تصویر جنبه ای انتزاعی به خود می‌گیرد(حرکت مداوم و سریع سوسیس ها که از یک ماشین بیرون می‌ریزند و در یک خط مونتاژ بلعیده می‌شوند کات می‌خورد به حرکت مردم در پله برقی های مترو!).

بوردول همچنین برای یکی دیگر از راه های آگاهی بر نحوه کار تشابه و تفاوت در فرم فیلم از مفهوم بسط صحبت می‌کند که یکی از روشهای بررسی بسط فرمال فیلم مقایسه آغاز و پایان فیلم هاست. دقت کنید که کویانیسکاتسی همانطور که پیشتر اشاره گردید با پلان اولیه نقاشی دیواری غار که دیزالو می‌شود به یک انفجار که مبدا آن نامشخص است، شروع شده و به ترتیب با همان انفجار (که حالا اینجا می‌فهمیم که انفجار در واقع مربوط به موشکی در حال پرتاب است) و سپس به عنوان نمای آخر دوباره نقاشی دیواری غار. با دقت در این شباهت ها و تقاوت های بین آغاز و پایان فیلم درک الگوی سراسری حاکم بر فیلم ممکن می‌شود. موسیقی الکترونیک و تکرار شونده‌ی فیلیپ گلس هر صحنه ی منحصر به فرد ابتدای فیلم را نشانه گذاری کرده و تبدیل به موتیف صوتی فیلم می‌شود که در القای هیجان، تردید، اندوه و سرعت به طرز فوق العاده زیبایی موفق و کاراست.

نکته ی جالب در مورد کویانیسکاتسی اینکه رجیو با تهیه کننده خود به مشکل می‌خورد مثلا از توضیح معنای صریح فیلم امتناع می‌کند و حتی خواستار این شد که فیلم اسمی نداشته باشد. در نهایت با کمک‌های لحظه آخر فرانسیس فورد کاپولا است که کویانیسکاتسی راه خود را به پرده‌ی سینماها باز کرد.

مدیر فیلمبرداری این فیلم یعنی ران فریک، خود نیز مستندساز است و سال ۱۹۹۲ مستند فوق العاده تماشایی “باراکا” را ساخت که تماشای آن نیز بعد از کویانیسکاتسی پیشنهاد می‌شود.

کویانیتس کاتسی
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
فهرست